خودشناسی و خود باوری در اشعار اقبال لاهوری

زمانه با تو نسازد تو با زمانه ستیز

 اقبال از همان دوران تحصیلات ابتدایی شروع به سرودن شعر کرد.استعداد او زبانزد عام و خاص بود و اعتماد به نفس عجیبی داشت.در میان داستانهایی که از دوران کودکی او نقل کرده اند ، این لطیفه جالب است که گفته اند« در ظرف مدت کوتاهی چند مرتبه اتفاق افتاد که به دلایلی در ورود به دبستان تاخیر میکرد.با توجه به تکرار این امر ، معلم به او اعتراض کرد و گفت : اقبال! چرا این همه دیر به دبستان می آیی؟ او در جواب با خونسردی و متانت خاصی گفت : اقبال همیشه دیر می آید!»

اگر بیشتر اندیشمندان حافظ را صاحب « مکتب رندی» دانسته اند ، اقبال را نیز طراح « مکتب خودی » شناخته اند . او در شعرش « خود » را می جوید ، در عصری که دچار بحران خودآگاهی است او چشم بیدار زمانه ماست و هویت ترک خورده انسان پریشان را ترمیم می کند.

هر که از بند خودی وارست  ، مرد

هر که با بیگانگان پیوست ، مرد

آنچه تو با خویش کردی ،‌کس نکرد

روح پاک مصطفی آمد به درد

او زندگی واقعی را در جهد و کوشش می داند نه در استحقاق ، و اصرار دارد که:

زندگی جهد است استحقاق نیست

جز به علم انفس و آفاق نیست.

 اقبال عامل تمام بدبختی های مسلمانان را در خودشان می داند و معتقد است آنان به علت فاصله گرفتن از قوانین ناب قرآنی حتی از عنایات الهی دور افتاده اند:

 خدا آن ملتی را سروری داد

که تقدیرش به دست خویش بنوشت

به آن ملت سر و کاری ندارد

 که دهقانش برای دیگران کشت.

 اغلب چنین می پندارند فلسفه علامه اقبال که به « فلسفه خودی»  شهرت یافته ، آمیزه ای است از عقاید هگل در باره ایده آلیسم ،نظرات فیخته در باره« من» ، عقاید مک تاکارت و سر احمد هندی در زمینه استقلال « من دانی » در برابر « من عالی» ، عقیده نیچه در مورد ابر انسان ، عرفان مولوی و بلاخره دیدگاهی که قرآن در باره جاودانگی « من » آدمی بیان می دارد . شاید در فلسفه خودی اقبال ، خداوندگار عرفان و اندیشه جلالدین محمد بلخی  بی تاثیر نبوده است ،‌چرا که مولانا ، عالمانی را که خودآگاهی را ارج نمی نهادند همواره مذمت می کرد:

 صد هزاران فصل داند از علوم

جان خود را می نداند آن ظلوم

قیمت هر کاله می دانی که چیست

قیمت خود را ندانی ،احمقی است

 اشاره مولانا نیز در این شعر به بعضی از انسانهایی است که تمام عمرشان را در علوم نظری صرف کرده ، ولی در شناخت خود عاجز مانده اند.اقبال نیز به همه مسلمانان هشدار می دهد که حرکتی به خود دهند و از نیروی درونی خود بهره گیرند . چرا که رسیدن به اهداف زندگی در سایه خودشناسی است و اقبال در تمامی پانزده هزار بیتی که سروده ، تاکید بر این مطلب دارد :

 مثل آیینه مشو محو جمال دگران

از دل و دیده فرو شوی خیال دگران

آتش از ناله مرغان حرم گیر و بسوز

آشیانی که نهادی به نهال دگران

در جهان بال و پر خویش گشودن آموز

که پریدن نتوان با پر و بال دگران

 خودی از دیدگاه اقبال جوهر آفرینش و فلسفه  وجودی کائنات است. خودی ، محور زندگی به جهان هستی است و هر چه نیرومند تر و استوارتر باشد ، تعینات وجود مستحکم تر و زندگی سازنده تر خواهد بود. خودی در دیدگاه او ارکان حیات را بنا می کند و از به هم پیوستن جویبارهای خرد وجود ، دریای بزرگ آفرینش پدیدار می شود :

 پیکر هستی از آثار خودی است

هر چه می بینی ز اسرار خودی است

درک و دریافت « خودی  » به معنای ساکن شدن در دنیای واقعی خویشتن است .انسان می تواند خودش را به جای موجود دیگری بگذارد و خود کاذبی به جای خود واقعی بنشاند و دنیایی به گرد خود بسازد که در آن عمری را با غرور و سرور به سر برد ، در حالیکه آن که در آن دنیا رندگی می کند خود او نیست ، گر چه او تصور می کند خود اوست . به تمثیل اقبال ، حتی اگر کوه « بی خود » شود به مسخ وجود دچار می گردد و صلابت خود را از دست می دهد:

 کوه چون از خود رود ، صحرا شود

شکوه سنج جوشش دریا شود

شمع هم خود را به خود زنجیر کرد

خویش را از ذره ها تعمیر کرد

 به اعتقاد اقبال ، فنا شدن در دریای خداوند هدف ما نیست و چنانکه« خود محدود» به  «خود مطلق  » دست یابد و او را در خود بگیرد ،هرگز فنا نمی شود:

 به بهرش گم شدن ، انجام ما نیست

اگر او را تو در گیری فنا نیست

خودی اندر خودی گنجد ؟محال است

خودی را عین خود بودن کمال است

 او به شدت بر این باور است که اندیشه نفی خود یا مستحیل شدنش در خود نامتناهی نباید آرمان اخلاقی یا مذهبی بشر باشد ، بلکه آدمی باید در حفظ فردیت ارزشمند خویش که دارای امکانات بی پایان است بکوشد. اقبال با این فرض ذهنی ، انحطاط ملل شرق را علت یابی می کند . دست آورد تحلیل های آسیب شناختی اقبال بر این نکته تاکید دارد که علت عدم پیشرفت فکری مسلمانان و شیوع یاس میان آنها ، رواج اندیشه مخرب « نفی خودی» است. اقبال در قاموس فکر اسرار خودی طرحی از فردیت و خودشناسی را پایه ریزی می کند. او خود عالم به علو م و تربیت انسانی است و تکامل جوامع را در سایه تکامل نفسانی افراد می داند .او اهمیت آغازین این فرایند را به فرد می دهد و فرد را نقطه آغازین جامعه می داند ، شاید تقدم منظومه« اسرار خودی»  بر منظومه «رموز بی خودی» هم ، نشانی از این اولویت بندی باشد:

تو که از نور خودی پاینده ای

گر خودی محکم کنی ، پاینده ای

سود در جیب همین سوداستی

خواجگی از حفظ این کالاستی ،

هستی و از نیستی ترسیده ای ،

ای سرت گردم ،غلط فهمیده ای

اقبال شناخت خودی را در تکامل فردی مهم می داند با این حال معتقد است که فرد بدون ملت واقعیت ندارد و نمی تواند به رشد و کمال برسد. خود او می گوید :

فرد را ربط جماعت رحمت است

جو هر او را کمال از ملت است

هر که آب از زمزم ملت نخورد

شعله های نغمه در عودش فسرد

 این قرعه فال به نام بشر زده شد که در ژرف ترین تمنیات نفسانی سوزنده جهان پیرامونش سهیم شود و خود ، سرنوشتش را به همان گونه شکل دهد و بسازد که سرنوشت جهان را، گاهی با تطبیق و انعطاف خود با نیروهای جهان این دگرگونی تکاملی یاورش می شود ،مشروط بر این که گام اول را او بر دارد . اقبال تاکید می کند که زندگی عبارت است از تحقق هدفها و بر آوردن آرزوها ،هر که مقصد عالی تر و سعی و عمل بیشتر داشته باشدئ،حیاتی پر بارتر دارد و آن که بی هدف است ، مرده است:

 زندگانی را بقا از مدعا است

کاروانش را دراا ز از مدعا است

زندگی در جستجو پو شیده است

اصل او در آرزو پوشیده است

آرزو را در دل خود زنده دار

تا نگردد مشت خاک تو مزار

 اقبال به آرزو ها و مقاصد ما اهمیت فراوانی می دهد تا آنجاییکه آن را با نیروی عشق و محبت پیوند می دهد تا مفهوم تازه ای به زندگی بدهد .

عاشقی آموز و محبوبی طلب

چشم نوحی ،قلب ایوبی طلب

کیمیا پیدا کن از مشت گلی

بوسه زن بر آستان کاملی

  او نیازمندی را منشا همه آفت ها می داند و می گوید :مسلمانی که از دولت معارف و دانش های دین اسلام بهره مند و برخوردار است ، بی نیاز است پس لازم نیست دست گدایی به سوی تمدن و فرهنگ غرب دراز کند :

 ای فراهم کرده از شیرا خراج

گشته ای روبه مزاج از احتیاج

خستگی های تو از نا داری است

اصل درد توهمین بیماری است

می رباید رفعت از فکر بلند

می کشد شمع خیال ارجمند

او معتقد است انسان تا وقتی می خواهد عزت و بزرگی را گدایی کند و به دروغ خود را بزرگ شمارد از اصل و حقیقت وجودی خویش دور خواهد ماند :

رزق خویش از نعمت دیگر مجو

موج آب از چشمه خاور مجو

 او اینگونه افراد را کسانی می داند که موج آب را از چشمه خاور و رزق خویش را از نعمت دیگران می جویند. از ویژ گیهای شعر او این است که خواننده را به کوشش و تلاش و ستیز و مبارزه سوق می دهد. او بر خلاف این عقیده رایج که زمانه با تو نسازد ،‌تو با زمانه بساز ،می گوید :

 حدیث بی خبران است با زمانه بساز

زمانه با تو نسازد  تو با زمانه ستیز

 پیام اقبال برای هر مسلمانی شناختن توانایی های درونی خود و استفاده بهینه از این توانایی ها و دوری جستن از ذلت و پستی و تلاش برای داشتن بهترین زندگی برای مسلمانان سراسر دنیا است و بر همین اساس اقبال بر صلابت و استواری مسلمانان در جهان تاکید می کند و آنها از خواری و خفت بر حذر می دارد.

 خوار گشتی از وجود خام خویش

سوختی از نرمی اندام خویش

فارغ از خوف و غم و وسواس باش

پخته مثل سنگ شو ، الماس باش

در صلابت آبروی زندگی است

ناتوانی ، ناکسی ، نا پختگی است

 تمام آرزوی اقبال این بود که مسلمانان را از سستی و خمودی دور کند و آنها را به عزم وجودی خود واقف گرداند تا با تلاش و کوشش و همدلی ، امت واحدب بسازند که در جهان الگویی برای بشریت باشد، ولی افسوس تا وقتی جهان را وداع گفت در حالیکه خودش را خوب شناخته بود و می دانست غموض اندیشه اش همه را دچار حیرت کرده است ، باز درد می کشید و می گفت :

 چو رخت خویش بر بستم از این خاک

همه گفتند با ما آشنا بود

و لیکن کس ندانست این مسافر

چه گفت و با که گفت و از کجا بود.

  خوی / محمد گل صنملو/ //mgol42@ yahoo.com

.