درسی از نوع دیگر
قصدم یاد دادن بود
می خواستم دنیای درون دانش آموزانم را
کشف کنم.تلاش می کردم شکوفه های
ذهن آنها شکوفا شودقبل از اینکه پنجره اندیشه شان
بسته شود.می خواستم پلی برای انتقال نظرات آنها
باشم به این امید که پیوندی بین اعمال ، افکار
و عاطفه آنها برقرار کنم.
با تمام وجودم سعی می کردم که دانش آموزانم را
برای دست یابی به افکار ناب ، آرمانهای بلندو
عشق ورزیدن به خود و همنوعانشان ترغیب کنم.
معتقد بودم که این احساس باید از اعماق دل
آنها برخیزد و جزئی از ضمیر آنها گردد تا
موجد ارتباط و هماهنگی بین گفتار ، کردار و
الگو های تربیتی آنها شود.
بر آن بودم که با تحقیق و گاهی با برانگیختن
کنجکاوی شان ، آنها را به تفکر وا دارم تا
به عقاید بی ارزش کوته فکران بخندند چرا که
آرزوی من این است که دانش آموزانم
بینشی فرا تر از تصور محدود خود در کسب لذت
و نفرت از ایده های دیگران داشته باشند
قصدم آموزش بود اما بجای یاد دادن ، یاد گرفتم
چرا که دانش آموزانم نیز به اندازه من حرفی
برای گفتن داشتند، گر چه گفته های آنها ، اغلب
خام ، گاهی نسنجیده و زمانی مبهم بود.
می خواستم چیزی به آنها بدهم ولی چیزی از
آنها به دست آوردم چرا که استعداد آنها مرا
آگاه ساخت که گرفتار خود خواهی و خودمحوری ها
نشوم و بلافاصله در مورد چیزی نتیجه گیری نکنم.
ناخودآگاه به این بلوغ فکری دست یافتم
که وجهه غلط استادی ام را کنار بگذارم و آن را
به صفت جدید و نامتعارفی که ماورای صفات
آموزش سنتی بود تغییر دهم.
می خواستم تحولی ایجاد کنم اما خودم به شیوه ای
دیگر متحول شدم و حال بخاطر سپرده ام که
زندگی هنوزهم مسیر دو جانبه ای است که هم
یاد می دهی و هم یاد می گیری و این
نکته را برای همیشه بخاطر بسپارم که
قصدم یاد دادن بود اما در اثنای یاد دادن یاد گرفتم.
Owen Wilson/ترجمه :محمد گل صنملو