دیشب همه شب تا به سحر خواب تو دیدم

 

چشمان پر از اشک چو سیلاب تو دیدم

 

در کنج دلم خاطره ها باز رقم خورد

 

یک بار دگر چهره مهتاب تو دیدم

 

نفرین به زمین و به زمان کردم از آن دم

 

آن جوشش عشق و دل بی تاب تو دیدم

 

در عمق شب اندوه تو خاکستریم کرد

 

وقتی به عمل آن سخن ناب تو دیدم

 

گفتی که پس از تو همه دنیا ی من آه است

 

این گفته به چشمان چو خوناب تو دیدم

 

مینای من از آه تو هر روز و شبم سوخت

 

با جان و دلم آتش محراب تو دیدم.

 

خوی/محمد گل صنملو/ص.پ488/