همیشه منتظر ماندم که تا از تو خبر گیرم

ولی آخر به خود گفتم من از این غصه می میرم

غزل های قشنگ ات را همه ورد زبان کردم

به امیدی که باز آید به ذهنت نقش و تصویرم

چه سود از اشک پنهانی که روی بسترم ریزد

و حجم این پریشانی نکرده کم ز تقصیرم

شکستم نازنین قلبی که دنیای صداقت  بود

تو را راضی نگرداند هزاران  حرف و تفسیرم

خدا می بخشد آن کس را که بخشش در مرام اوست

که بی عفو تو از دنیا و دنیای خودم سیرم

درختی سبز بودم در میان  باغسار تو

کنون در دشت تنهایی اسیری پا به زنجیرم

تماشایی ترین دوران عشقم با تو بود اما

دروغ های من مجنون زد این آتش به تقدیرم

بیا شاعر که شعر تو شفای درد شیدایی است

و من  در اوج شیدایی  بدون تو  زمینگیرم

 

محمد گل صنملو

 

mgl42@yahoo.com